هم هر كس و هم هر چيز جز عشق تو پالوده‌ است...............از صفحه پندارم اين ‌بار كه مي‌آيم

کوه است دل مرد ولی کوه نه هر کوه

آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

مرتضی امیری اسفندقه؛ شاعری بزرگ که قصاید زیبایش سروی بلند بالا در شعر معاصر است.

چند شب است که دارم مدام شعرهایش را می‌خوانم و گوش می‌گیرم و افسوس فراوان می‌خورم که چرا اینقدر دیر به این شاعر واقعی رسیده‌ام.

در لینکهای زیر می‌شود چند قصیده از ایشان را دید و شنید.

http://film.tebyan.net/film/126209

http://film.tebyan.net/film/59098

 

 

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

خبر تلخي بود ؛ رفتن حسن ميرزايي

 

موي آشفته‌ات ، رها در باد
ذره‌اي از هزارها مي‌گفت
صورت صادقانه‌ات انگار
از هبوط غبارها مي‌گفت

از پرستو كه بيشتر گفتي
ما قوانين سنگ را ديديم
بغض كردي و ما ندانستيم
گريه گفتي و ما نفهميديم

زجر يعني همين كه مي‌داني
درد يعني همين كه مي‌بيني
خوش به حالت كه رفتي از اينجا
خوش به حالت اگر ...نمي‌بيني

مي ستايم تو را كه بي اغراق
شاعر اما سواي ما بودي
توي ترديد رفتن و ماندن
مرگ را انتخاب فرمودي

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

شب شدم در ادامه راهت تا اگر شد محاقي‌ات باشم

ماه باشي تو و من عاشق عصرها در تلاقي‌ات باشم

مثل انگور بي سرانجامي در ميان دو خمره چشمت

هفت سال آزگار چرخيدم به اميدي كه ساقي‌ات باشم

نذر كردم به يمن تو يكبار صبحگاهي برويم از ديوار

نذر كردم كه در هوايي سرد چند روزي اقاقي‌ات باشم

مثل سعدي هماره گرديدم مولوي در سماع رقصيدم

حافظانه شراب خوردم من تا زماني عراقي‌ات باشم

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 


چندی پیش کتابی به نام آسیب شناسی شعر امروز دشتستان به دستم رسید که با خواندن آن لازم دیدم نکاتی را به نویسنده کتاب وخوانندگان گرامی عرضه دارم. کتابی که بیشتر از آنکه آسیب شناسی شعر دشتستان باشد، برخورد شخصی و غیر حرفه ای،  با دو تن از شاعران بزرگ شهرستان و استان است که در جای جای کتاب و به کرات می‌توان آثار این حمله تند و نسنجیده را یافت. ایشان کسانی را مورد حمله قرار داده که به ادعای خیلی از شعر شناسان و شعر دوستان، از سرمایه های غزل استان به شمار می آیند و همگان، شعر امروز دشتستان را به نام این دو نفر می شناسد. در کتاب فوق از جناب آقای حسین دارند، 91 بار و محمد حسین انصاری نژاد، 84 بار به صورت مستقیم نام برده و اگر توهین به شخصیت این دو عزیز نبود به راحتی می‌ شد از کنار این کار غیر ادبی گذشت و به حکایتی از سعدی اکتفا کرد که سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد.

ادامه مطلب در سايت هاي زير:

جانا

فریاد عدالت

شاعران پارسی زبان

ناصرون

گام نیوز

جزیره

وبلاگ آدینه

وبلاگ نگاه جنوبی

 هفته نامه دریای جنوب

هفته نامه نخل جنوب



حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

اینجا ایران است اینجا اهر است اینجا ورزقان است اینجا آذربایجان است. اینجا جایی است که تکانهای نابه هنگام زمین خیمه های کوچک و غمگینی را علم کرده که اگر مولانا زنده بود ، دستار از سر می گرفت و حجاب از سخن می ستاند و نعره سر می داد و بجای مبتهج بودن به "ما قضی الله" 1  اشک  های خونین بر گونه می ریخت و خرقه کبود می کرد و زنانه وار ناخن به رخسار می کشانید.

اینجا دیگر آذرآبادگان نیست اینجا ویرانه ایست به نام هریس ،  اهر ، ورزقان اینجا اسرافیل معکوس در شیپور خود نواخته است. اینجا پدران و مادران داغدار به دنبال شمس های کوچک خود در زیر خروارها خاک می گردند و به جای شعرهای "بنامیزدشان"2  مرثیه خونین قصیده می کنند.

در کوچه های به هم ریخته که قدم می زنم مردمانی را می بینم که فقرشان چراغ زیر دامن است. می سوزند و ابراز نمی کنند.

حیدر عمو را می بینم که در زیر خاکهای سیاه به دنبال امید خود می گردد و من به او نگاه می کنم و نا امیدی به دستهای ناتوان و پاهای کرختم اجازه کمک نمی دهد اما حیدر عمو با نیرویی فوران یافته گاهی از چپ گاهی از راست و گاهی به بالای خرابه می رود و با دستهای چروکیده اش حرفهایی می زند که اگر با فارسی سلیس هم بیان می کرد من بازهم  از درکشان عاجز بودم.

-         امید زنده است ؛ او بچه زرنگی است ؛ خودش را یک جایی قایم کرده...

با ترجمه حرفهای پیرمرد توان ایستادن را ندارم و راه کوچه را در پیش می گیرم .

زنی را می بینم که هیچ نمی گوید و نگاه ملتهب خودش را به خرابه ها دوخته و گاهی دهان باز می کند تا چیزی بگوید اما نای حرف زدن ندارد و حیرانی اش را با بغل کردن زانوانش به رخ می کشید.

راه می روم و تصویر دختری در چشمم نقش می بندد که با آشفتگی و پریشانی سر بر سینه مادری مرده نهاده و به مثابه " استن حنانه " 3 در هجرش صیحه می کشد و در خاطراتی محو می شود که مجبور است دخترانگی اش را با سنگ ها در میان بگذارد.

آنطرف تر پسری ژولیده که در هر تای مویش  هزار اقبال نامراد آونگان است، هنوز یتیمی اش را باور ندارد و مسیر مزرعه را با گوشه چشمهایش می پاید شاید ردی از موتورسیکلت پدرش را به همراه داشته باشد.

روی تخت دراز می کشم و حقیرانه به درد سرنگی فکر می کنم که قرار است عمیقاً در رگ دست راستم فرو رود. صحنه های امروز را که دنبال می کنم منتج به این می شود که من بیشتر به خون این مردم نیاز دارم تا آنها به خون من و باید خون آنها در رگانم جاری شود تا بهتر بتوانم دردشان را درک کنم و ایستادگی شان را عمیق تر بیاموزم.

 شب است و چشمهایم را  نه می توانم باز نگاه دارم و نه می توانم ببندم. سرم گیج می رود و نارحتم که بالاجبار باید دلقک بازی کسانی را ببینم که هستی شان خود گناهی است که هیچ گناه دیگر را با آن قیاس نتوان کرد.

 دوستم می پرسد چه شده؟ و من می گویم:

"امشب برایم از دل بی همزبان بگو

باید نماز گریه بخوانم اذان بگو"4

---------------------------------------------------------------------------

1- ماقضی الله : دیدگاه عارفانی که به همین کلام شهرت داشتند و در برابر بلاها و حالات ناخوشایند خشنودی پیشه می کردند

2- بنامیزد : آوایی که والدین برای کودکان می خواندند معادل "ماشالله نوم خدا"ی بوشهری

3- استن حنانه: ستونی که در هجر حضرت رسول (ص) ناله های سوزناک سر می داد

4- امشب برایم از دل بی همزبان بگو/ باید نماز گریه بخوانم اذان بگو: شعری از شاعر خوب همشهری جناب آقای احمدی فر

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

گاهي اوقات دردهاي دامنه‌داري گريبان آدم را مي‌گيرد كه نمي‌توان آنرا با هيچ كس در ميان گذاشت اين دردها آنقدر دامنه دارند كه نه با رفتن به ايوان و دست روي پوست كشيده شب كشيدن جبران مي‌شود و نه با پشت گوش انداختن موهاي سفيدي كه تغيير رنگ هركدامشان فراتر از سال تولدي است كه در شناسنامه ثبت شده است.

بغضي گرفته گلويم چه بگويم؟

دردي بريده امانم چه بخوانم؟

 

و در اين ميان حضرت مولانا و صداي روحاني سراج است كه به دادمان مي‌رسد.

 

باز آمدي كه ما را در هم زني به شوري

داود روزگاري با نغمه زبوري

يا مصر پر نباتي يا يوسف حياتي

يعقوب را نپرسي چوني از اين صبوري

باز آمد آن قيامت با فتنه و ملامت

گفتم كه آفتابي يا نور نور نوري

ای آسمان برين دم گردان و بی‌قراری

وی خاک هم در اين غم خاموش و در حضوری

اي دلبر پري روي اي فتنه تو شيرين

دل نام تو نگويد از غايت غيوري

...

بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا

ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری

              بشنويد 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

به محمد حسين انصاري نژاد و به ياد شبهايي كه تا صبح شعر مي‌خوانديم.

 

شعر و شبهاي جنونم به تو نسبت دارد

قلم و كاغذ و دفتر به تو عادت دارد

 كاش مي‌آمدي از راه كه امروز دلم

قد يك مثنوي سرخ حكايت دارد

 آنقدر دور شدي دور كه چشمان من از

واژه ناخلف "رفت " شكايت دارد

 مثل اين است كه تقدير نه چندان خوبم

با جدايي شما عهد اخوت دارد

 ضرب ... تقسيم...  و هرجور ببيني به يقين

زندگي حاصل جمعي است كه قلت دارد

***

و اميد من بي حوصله در اين صحرا

رد پايي است كه با پاي تو نسبت دارد

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

 

شب شدم در ادامه راهت تا اگر شد محاقي‌ات باشم

ماه باشي تو و من عاشق عصرها در تلاقي‌ات باشم

مثل انگور بي سرانجامي در ميان دو خمره چشمت

هفت سال آزگار چرخيدم به اميدي كه ساقي‌ات باشم

نذر كردم به يمن تو يكبار صبحگاهي برويم از ديوار

نذر كردم كه در هوايي سرد چند روزي اقاقي‌ات باشم

مثل سعدي هماره گرديدم مولوي در سماع رقصيدم

حافظانه شراب خوردم من تا زماني عراقي‌ات باشم

...

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

 

سلام بر اتوبوسي كه مردم به احترامش بلند مي‌شوند

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

با سلام

۱- تبريک سال روز پيروزي بيست و دو بهمن

۲- تبريک پيروزي مردم مصر بر حسني نامبارک

۳- تبريک پيروزي مردم تونس بر بن علي

۴- اميد براي رهايي ساير اعراب

۵- محمد حسين انصاري نژاد به يزد رفت و مايه دلگيري من شد که انشالله در پستهاي بعدي با شعري طنز که به ايشان تقديم شده ، اين دلگيري را جبران مي کنم(اگر خودش اجازه بدهد) البته اين حرکتشان که دوستان را تنها مي گذارند و ناغافل به ديار خوبان مي روند به هيچ وجه قابل توجيه نيست.

۶- شعري براي شهيدان گمنام:

 

چقدر مانده به جاده نگاه منتظرش

که جاده باز بيارد شمايل پسرش

 چقدر گرد بگيرد ز قاب بي جانش

چقدر باز بچيند بساط مختصرش

 چقدر چشم بدوزد به قاصدک ها  و

خيال خام ببندد به مژده خبرش

 اتاق خلوت و خسته  , حياط ساکت و سا...

فضاي سرد و عبوسي گرفته دور و برش

 مرور مي کند او هم گذشته خود را

و فکر مي کند هر شب به رفتن پسرش

و فکر مي کند هر شب به اينکه فردا صبح

به آه و ناله  بگويد به شهر پر گهرش:

 - کجاست روي جوان بلند بالايم

- که ايل ماه نشينان نشسته منتظرش

 - قرار رفتن او؛ اينکه زود برگردد

- نه اينکه سير کند در ادامه سفرش

 - قسم به سوره نور و قسم به سوره نار

- قسم  به يار که جز اين نبوده در نظرش

 و روزنامه  غم انگيز و بي هدف مي گفت

چنين شهيد جواني نبوده در خبرش

 .

.

.

بدا به حال زماني که کرده گم نامش

خوشا به حال زميني که مانده در اثرش

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    |