تبليغاتX
جام بلا
هم هر كس و هم هر چيز جز عشق تو پالوده‌ است...............از صفحه پندارم اين ‌بار كه مي‌آيم

گاهي اوقات دردهاي دامنه‌داري گريبان آدم را مي‌گيرد كه نمي‌توان آنرا با هيچ كس در ميان گذاشت اين دردها آنقدر دامنه دارند كه نه با رفتن به ايوان و دست روي پوست كشيده شب كشيدن جبران مي‌شود و نه با پشت گوش انداختن موهاي سفيدي كه تغيير رنگ هركدامشان فراتر از سال تولدي است كه در شناسنامه ثبت شده است.

بغضي گرفته گلويم چه بگويم؟

دردي بريده امانم چه بخوانم؟

 

و در اين ميان حضرت مولانا و صداي روحاني سراج است كه به دادمان مي‌رسد.

 

باز آمدي كه ما را در هم زني به شوري

داود روزگاري با نغمه زبوري

يا مصر پر نباتي يا يوسف حياتي

يعقوب را نپرسي چوني از اين صبوري

باز آمد آن قيامت با فتنه و ملامت

گفتم كه آفتابي يا نور نور نوري

ای آسمان برين دم گردان و بی‌قراری

وی خاک هم در اين غم خاموش و در حضوری

اي دلبر پري روي اي فتنه تو شيرين

دل نام تو نگويد از غايت غيوري

...

بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا

ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری

              بشنويد 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

به محمد حسين انصاري نژاد و به ياد شبهايي كه تا صبح شعر مي‌خوانديم.

 

شعر و شبهاي جنونم به تو نسبت دارد

قلم و كاغذ و دفتر به تو عادت دارد

 كاش مي‌آمدي از راه كه امروز دلم

قد يك مثنوي سرخ حكايت دارد

 آنقدر دور شدي دور كه چشمان من از

واژه ناخلف "رفت " شكايت دارد

 مثل اين است كه تقدير نه چندان خوبم

با جدايي شما عهد اخوت دارد

 ضرب ... تقسيم...  و هرجور ببيني به يقين

زندگي حاصل جمعي است كه قلت دارد

***

و اميد من بي حوصله در اين صحرا

رد پايي است كه با پاي تو نسبت دارد

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

 

شب شدم در ادامه راهت تا اگر شد محاقي‌ات باشم

ماه باشي تو و من عاشق عصرها در تلاقي‌ات باشم

مثل انگور بي سرانجامي در ميان دو خمره چشمت

هفت سال آزگار چرخيدم به اميدي كه ساقي‌ات باشم

نذر كردم به يمن تو يكبار صبحگاهي برويم از ديوار

نذر كردم كه در هوايي سرد چند روزي اقاقي‌ات باشم

مثل سعدي هماره گرديدم مولوي در سماع رقصيدم

حافظانه شراب خوردم من تا زماني عراقي‌ات باشم

...

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

 

سلام بر اتوبوسي كه مردم به احترامش بلند مي‌شوند

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

با سلام

۱- تبريک سال روز پيروزي بيست و دو بهمن

۲- تبريک پيروزي مردم مصر بر حسني نامبارک

۳- تبريک پيروزي مردم تونس بر بن علي

۴- اميد براي رهايي ساير اعراب

۵- محمد حسين انصاري نژاد به يزد رفت و مايه دلگيري من شد که انشالله در پستهاي بعدي با شعري طنز که به ايشان تقديم شده ، اين دلگيري را جبران مي کنم(اگر خودش اجازه بدهد) البته اين حرکتشان که دوستان را تنها مي گذارند و ناغافل به ديار خوبان مي روند به هيچ وجه قابل توجيه نيست.

۶- شعري براي شهيدان گمنام:

 

چقدر مانده به جاده نگاه منتظرش

که جاده باز بيارد شمايل پسرش

 چقدر گرد بگيرد ز قاب بي جانش

چقدر باز بچيند بساط مختصرش

 چقدر چشم بدوزد به قاصدک ها  و

خيال خام ببندد به مژده خبرش

 اتاق خلوت و خسته  , حياط ساکت و سا...

فضاي سرد و عبوسي گرفته دور و برش

 مرور مي کند او هم گذشته خود را

و فکر مي کند هر شب به رفتن پسرش

و فکر مي کند هر شب به اينکه فردا صبح

به آه و ناله  بگويد به شهر پر گهرش:

 - کجاست روي جوان بلند بالايم

- که ايل ماه نشينان نشسته منتظرش

 - قرار رفتن او؛ اينکه زود برگردد

- نه اينکه سير کند در ادامه سفرش

 - قسم به سوره نور و قسم به سوره نار

- قسم  به يار که جز اين نبوده در نظرش

 و روزنامه  غم انگيز و بي هدف مي گفت

چنين شهيد جواني نبوده در خبرش

 .

.

.

بدا به حال زماني که کرده گم نامش

خوشا به حال زميني که مانده در اثرش

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

۱- سلام

2- ماه رمضان مبارك اگرچه به ميانه آن رسيده‌ايم.

3-دوست خوبم محمد حسين انصاري نژاد با چند غزل معركه به روز شده است، بخوانيد و سرمست شويد و براي سلامتي‌اش دعا كنيد.

۴-امرلله حاجب بازهم با چهار پاره‌اي زيبا وبلاگش را به روز كرده.

 ۵-در ادامه نامه‌اي به يك دوست و ماجراهاي آن:

لازم به ذكر است قسمتهايي كه به رنگ صورتي آمده از وبلاگ انجمن ادبي انارستان گرفته شده است.

به خبر يكي از دوستان مبني بر خواندن نوشته‌اي از آقاي حسين ميرزايي در وبلاگ انجمن ادبي انارستان به سراغ اين وبلاگ و اين نوشته رفتم و با نوشته‌اي به نام قطعه قطعه‌هاي يك قطعنامه برخورد كردم ، نوشته‌اي كه در وبلاگ انجمن ادبي انارستان با اين پيش درآمد آمده بود:

قطعنامه ی حسين ميرزايی اينقد خوندنی و بلند هست که بشه يه جلسه رو کامل بهش اختصاص داد . من هيچ کلام اضافی نميگم شما حتما بخونيد و نظر بديد : 

نمی دانيم مثل کی شويم

مثل نيما

که نم نمک، نم دلش به ماخولا داد تا جاری بماند و

با خواندن پيش درآمد و چند سطر اول بي خيال ادامه آن شدم و در بالاي صفحه آدرس وبلاگ عليرضا قزوه را نوشتم و وارد شدم :

رمضان كشتي نوح است نمانيد شما

ترسم آن است كه خود را نرسانيد شما

داشتم شعر جديد آقاي قزوه را مي‌خواندم كه آن دوست دوباره تماس گرفت و گفت:  نوشته آقاي ميرزايي را خواندي؟ گفتم : اولش را خواندم و بي خيال شدم . اما او گفت : برو تا آخر بخوان يك جايي به تو اشاره‌اي داشته

رفتم و خواندم تا رسيدم به اينجا :

تا شنيدن فحش‌هاي ح . ز برايش سهل

 

و حال نامه‌اي به آقاي حسين ميرزايي :

 جناب آقاي حسين ميرزايي عزيز!

سلام

سلام و بعد از سلام آرزوي سلامتي كامل ! اميد چونان گلهاي تنگه زيباي انارستان ،‌ اناري و شاداب باشيد.

نوشته شما را خواندم در جايي به اختصار از من نامي برده‌ايد و مقاله من را با نام اندوهناك قلعه خورشيد كه در مورد كنگره شعر آتشي بوده به فحش بر عليه شاعري كه نامش را برده‌ايد تعبير كرده‌ايد.  قبل از آنكه وارد اصل شويم خدمتتان عرض كنم چندي پيش درمورد توهين نامه‌اي كه به قلم كس ديگر و به نام كس ديگرتري نوشته شده بود  سكوت كردم و هيچ نگفتم كه با خود انديشه كردم؛ سخن گفتن از گل با كساني كه لبخندي از طراوت باران ندارند كاري بيهوده است . اما به شما آقاي ميرزايي مي‌گويم و بسيار مي‌گويم چون دوستتان دارم و نمي‌خواهم بيشتر از اين در نادانستن و ندانستن بمانيد.

جناب آقاي ميرزايي! اي كاش و اي كاش آنقدر جسارت داشتيد و ترس از نام من برنمي‌داشتيد و نام مرا به صورت كامل مي‌نوشتيد و اين حداقل را از خود دريغ نمي‌كرديد.

آقاي حسين ميرزايي ! به شما توصيه مي‌كنم برويد مجدداً مقاله بنده را بخوانيد و بيشتر بخوانيد و اگر خود نمي‌توانيد به انصاف بخوانيد ، بدهيد فرد ديگري كه منصف باشد برايتان بخواند تا اينكونه برداشتهاي غلط و ناثواب دامن شما و خودكارتان را نگيرد. تا نگويم اندوه فراوان بر شما كه خرقه به تن كرده‌ايد و خدعه مي‌فروشيد و نسيه را به نسيه وا مي‌گذاريد. تا نگويم اندوه فراوان و بسيار فراوان بر شما كه مرا با عيار خود مي‌سنجيد و مقاله‌اي را كه كلامي مبني بر فحش در آن يافت مي ‌نشود را  فحش مي‌پنداريد. تا نگويم افسوس بر شما كه نه معناي كلمه فحش را مي‌دانيد و نه معناي ساير كلماتي را كه بر زبان مي‌آوريد. تا نگويم كار به جايي مي‌كشد كه اگر ديگران بر تو خرده نگيرند و  يادآور نشوند به گفتنت نمي‌انديشي و از خويشتنت نمي‌پرسي كه  چه گفته‌اي؟

صندلي ات را عوض كن رفيق! تا مسخره خاص و عام نشوي صندلي تو آنجايي نيست كه نشسته‌اي سعي كن جريان هوايي كه از پنجره‌هاي باز مي‌آيند را در دست بگيريد و نگذاريد به آنجا برسيم كه بگويند هواي خودتان را نداريد هواي آن وسيله اي را كه در دست مي‌گيريد و با آن مي‌نويسيد داشته باشيد.

جناب آقاي ميرزايي! حرجي بر شما هست شمايي كه دغدغه فرهنگي داشتيد و در شب شعر آزاد سازي خرمشهر عزيز علي رغم مهمان نوازيمان در جم ، كوس برداشتيد كه مردم جم مردمي فرهنگي نيستند و روي خوش به شعر نشان نمي‌دهند و هكذا اما به فاصله چند هفته بعد مهمان گدازيتان در روستاي دره بان را به گوش جان نيوش كرديم و مابقي ماجرايي كه بوجود آمد و سين‌ها و جين‌ها و گفتن چرايي اين‌ها ...

آقاي حسين ميرزايي! لازم است به عرضتان برسانم كه با توجه به گذار و گذر در اكثر شهرهاي استان بوشهر ، جم را يكي از فرهنگي‌ترين شهرستانهاي استان مي‌دانم و دغدغه‌هاي وصف ناپذيرشان در مورد مسائل فرهنگي را قابل ستايش. كه اينرا نه من مي‌گويم بلكه روزها و شبهايي مي‌گويند كه در خنكاي فرهنگي جم رقم مي‌خورند.

آقاي ميرزايي! من فكر مي‌كنم در جامعه ادبي پويا هركسي مي‌تواند حرفش را بزند و نقد كند و جواب بدهد و جواب بگيرد خوشبختانه بايد بگويم من مثل شما فكر نمي‌كنم كه نبايد نقد نوشت چرا كه توهين است. جناب ميرزايي عزيز! فاصله فحش تا نقد به اندازه فاصله مرداب تا آسمان است. آدمهايي كه در اين زمينه خوانده‌اند و كتاب ورق زده‌اند ؛ مي‌دانند و يکی کردنش را به مثابه قياس طوطي مولانا مي‌پندارند.

حسين جان!  اگر قرار باشد نقد را فسخ كنيم يا خونش را مباح اعلام داريم بايد مثل بعضي‌ها ! نزد زندانبان زبان به مدح زندان بگشائيم و در برابر زنداني در ذم اسارت قصيده‌ها بسرائيم. نه! من نمي‌توانم اينگونه باشم شما هم اگر خود باشيد نمي‌توانيد.

والسلام

برادر كوچك شما

حمزه زارعي

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

۱- سلام.

۲- کما في سابق حالم خوب نيست.

۳- اين پست را مثل احمد جمعه پور و مابقي دوستان يک دو سه اي مي کنم اگر ديدم خوب افتاد ادامه مي دهم در غير اينصورت هر چه پيش آيد خوش آيد.

۳- چند وقتي است که اتي بان دبير انجمن ادبي جم تحت تاثير فيلم ۲۰۱۲ که کامل هم نديده اش قرار گرفته و هرجا مي رسد شروع مي کند راجع به اين فيلم صحبت کردن. آخرين باري که ديدمش فيلم مذکور را به من داد تا به صورت کامل و در کمال آرامش تماشا کنم. امروز صبح که به وبلاگ مصطفي هم سر زدم ديدم که او نيز مثل جمي ها سال ۲۰۱۲ را به عنوان سال آخر دنيا قبول کرده است(وا مصيبتا). اما من سال ۲۰۱۲ را سال آخر نمي دانم به همان دليل که سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۲ و ۲۰۰۴ و ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ را سال آخر ندانستم.

۴- دريا رفتن با دوستان همچنان به صورت هفتگي برقرار است و اين هفته شاهد دريايي آرام و بدون تلاطم بوديم. البته بدون حافظ شيرازي و حسين منزوي و وريا معروفي و ساير ادبا و حکما

۵- حسين دارند عزيز غزلي دارد که با اين بيت شروع مي شود:

آهسته مي روي که ببيني شکستنم / آهسته مي نشينم و حرفي نمي زنم

۶- امرلله حاجب شاعر خوب دشتستاني هم وبلاگ زيبايي به نام اينجا باران مي آيد  باز کرده که چهار پاره اش معجونی عاشقانه را به مخاطب تزريق مي کند.

۷- سه شعر تقريباً سپيد که هنوز نمي دانم يک شعر است يا سه تا:

يک:

تو چقدر زشتي

وقتي که به عکسهاي زشت تر از خودت خيره مي شوي(به روزنامه ها مي دهي)

خصوصا زماني که ديگران

 براي طعمه هاي ناجورت

 شعري به نام تو بگويند

شعري بي هيچ مضايقه کلمات

آدرست را عوض کني

خودت را که نمي تواني عوض کني

 

دو:

گيرم که شعر موزون گفتي:

مشترک گرامي  مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت

 امکان پذير نمي باشد

از وزن بي حساب و کتابت

کاسته نمي شود

 

سه:

آي آدمها

کدامتان به کلاس لاغري رفته ايد؟

که وزن شعر من اين گونه به هم ريخته است

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

۱-تله گراف: اميدي به آينده نيست. امروز بدتر از ديروز است. ديروز بدتر از فردا. و اين خيابان ما را دست مي‌اندازد. اين خط صبغه خوبي در دو ربع اول صفحه نداشته است.يقيناً در ربع هاي بعدي هم حرفي براي گفتن ندارد.

۲-شعري از حميد سبزواري ـ به ياد لبنان ـ

 جانان من بر خيز بر جولان برانيم

 زان جا به جولان تا خط لبنان برانيم

جانان من اندوه لبنان کشت ما را

بشکست داغ دير ياسين پشت ما را ...

۳-امروز صبح باران نخنديد و اين از دو حال خارج نيست يا ديشب خواب آشفته ديده و يا فردا بايد خواب آشفته ببيند - من دخترم را خوب مي‌شناسم-

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

اينجا باران مي‌بارد ...همين ...باران مي‌بارد اينجا

خبري خوشحال كننده‌ در آخرين نشست ياران سه‌گانه (مصطفا غضنفري ، احمد جمعه‌پور و من) شنيدم خبري كه مايه مباهات و افتخار براي استان بوشهر است. خبري كه ناداوري و ناراستي‌هاي جشنواره‌هايي كه در استان برگزار مي‌شود را تائيد مي‌كند. خبري كه تائيد مي‌كند داور جشنواره‌ها در استان يا شعر خوب از بد را تشخيص نمي‌دهند يا آنچه مي‌دانيم و مي‌داني مي‌كنند.

به هر حال خبر از اين قرار است كه مصطفا غضنفري در جايزه شعر خبرنگار امسال (بزرگترين و مهمترين جايزه غير دولتي شعر كشور) برگزيده شده است.

  اما مصطفا غضنفري...

مصطفا غضنفري شاعري كه سپيد كار مي‌كند و هر از گاهي از سر دلسوزي غزل هم مي‌گويد.

مصطفا غضنفري شاعري كه در بعضي از جشنواره‌هايي كه در استان برگزار مي‌شود علاوه بر مقام ،  ميكروفوني براي شعر خواني هم به او نمي‌دهند.

حال ميكروفون‌ها و مقام‌هاي استاني بماند براي عزيزان عزيز  

اما دو شعر سپيد از او كه من دوست‌تر مي‌دارم:

 

نه يک نفر

نه دو نفر

نه هزار نفر

به تعداد خيابان هايي که گام بر مي داري

حسرت به جا مي گذاري

و مي دانم

که ميان اين همه

تنها

فکر مي کني به من

او

و يک شهر

 

 

نصف پلنگ هاي اين جنگل

براي رسيدن به تو قهرمان دو شده اند

من اما

تکيه داده ام به نخلي

و شعر مي گويم

بيهوده نيست

که شاعران هميشه شکست مي خورند

وگرنه حرفي براي گفتن نداشتند

هر زخم عميقي

با خودش يک شعر مي آورد

و بيچاره شاعري که در آن لحظه خواب باشد

زيبايي ات را از خيلي دور مي بينم

تنها نشسته اي

اما تنها نيستي

موش و گربه نگاه مي کني

اما سوسک هم نيستي

که يک لحظه زن بشوم

و در همه ي آشپزخانه هاي دنيا جيغ بکشم

از مردانگي ام

تنها زنانگي تو مانده است

صدايم کن

غزل

قصيده

ترانه

 

پي نوشت :

جشنواره‌هايي كه گفته شد همان جشنواره‌هايي است كه مي‌دانم و مي‌داني با همان داوراني كه باز مي‌دانم و مي‌داني...

 

اينجا باران مي‌بارد... همين... باران مي‌بارد اينجا

 

 

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    | 

يك غزل عاشقانه

 

حوض از  حضور قامتت مسرور مي رقصيد

مرداد بود اما بهار از دور مي رقصيد

 تنها درخت آلبالوي محل هر روز

از ديدن سيبي چنين مهجور مي رقصيد

 نتهاي من از فالش هم بيهوده تر بودند

تا دو- ر- مي -فا-ي تو در سنتور مي رقصيد

 ياللعجب! ديدم که چشمان تو کافر وار

در خانقاه حضرت انگور مي رقصيد

 حافظ اگر امروز مي بود و تو را مي ديد

همراه با مغبچه اش مخمور مي رقصيد

 عطار هم با ديدنت زنار مي انداخت

در کوچه باغ سبز نيشابور مي رقصيد

 من مطمئن هستم اگر يکبار مي ديدت

جاي انالحق گفتنش منصور مي رقصيد

 منصور مي رقصيد و بر لبهاي بو دارش

بانگ بلند انت حق النور مي رقصيد

 تهران اگر دود و دمش را ترک مي فرمود

با ديدنت مانند بم بد جور مي رقصيد

 تو حکم مي کردي دلم با صورتت مي ريخت

تو حکم مي کردي دلم با سور مي رقصيد

 تو شعر مي‌خواندي صبا از شعر مي افتاد

آواز مي‌خواندي بنان با شور مي رقصيد

 ..............................................................................................................

با توجه به ديدگاه صائب دوست خوبم احمد جمعه پور بيت آخر را مطابق نظر ايشان تغيير دادم

تو شعر مي‌خواندي صبا از ريتم مي‌افتاد

آواز مي‌خواندي بنان با شور مي رقصيد

حرف بزن ابر مرا باز كن...................................    |