اين نقد در شماره ۵۷۱ هفته نامه اتحاد جنوب به چاپ رسيده است
اندوهناك قلعه خورشيد
اگر نبود نام بزرگ منوچهر آتشي که نامش گل واژهاي به سپيداي ماهتاب و سپيده است و اگر نبود فرهنگ ، هنر و ادبيات اين مرز و بوم سوزان و همين يک چهره ماندگار شايد تهمت طغيان شاعران بعد از جشنواره را به جان نمي خريدم و در برابر اين اشتباهات فاحش آرامش سکوت را بر سختي فرياد بر ميگزيدم. همانگونه که همگان مطلع هستند بيست و هشتم و بيست ونهم آبان ماه امسال اولين کنگره شعر آتشي در بوشهر به همت انجمن اهل قلم برگزار شد. ضمن تشکر از برگزاري بجا ومناسب اين کنگره لازم است تا ايراداتي را كه به چشم آمد بيان نمايم تا در بهتر برگزار شدن ساير مراسمي كه با مساعدت آن انجمن شكل خواهد گرفت كمكي كوچك كرده باشم.
در ابتدا ضمن تشکر از مجري برنامه لازم است ياد آور شوم که ايشان با تعاريف و تمجيدهاي فراوان و بسيار فراوان، گرفتن بيش از حد وقت برنامه، استفاده از تعابير و تمثيل هاي بي ربط جهت شاعرانه تر نمودن کلام خود، در بيشتر اوقات باعث بي حوصلگي و انزجار حضار شد.
به نظر مي رسد که در کنگره هايي چنين، بهتر است از وقت جلسه استفاده هاي بهتري صورت گيرد و مجري بجاي نشان دادن تسلط خود در زياد حرف زدن به تسلط در اداره جلسه و تنظيم وقت بپردازد يا بجاي آنکه بخواهد حرفهاي خود را به تشبيهات و تعابير شاعرانه منقوش سازد زيباتر آنکه از حداقل واژه ها براي اداي حداکثر منظورش استفاده نمايد تا تتابع اضافات او را در دام گفتاري سخيف و بي ربط نياندازد.
يکي ديگر از اشتباهات فاحش انجمن اهل قلم و هيات داوران انتخاب شاعري به عنوان برتر بود که به گفته شاعر، هيچ گونه آشنايي با ادبيات گذشته و معاصر را نداشته و باز هم به قول خودش تا حالا شاملو، نيما، آتشي و امثالهم را نخوانده است.
ايشان يكي از اعضاي انجمن ادبي شهرستان جم است که حدود سه سال، کارهايش را از نزديک ديده و شنيده ام. شنيدن اين خبر براي اعضاي انجمن شعر جم و ساير اساتيد ادبي اين شهرستان و استان چونان پتکي در آينه بود. و اين سوال را پيش آورد که چگونه ممکن است شاعري که چهار ماه پيش در جشنواره شعر فصل که باز هم به همت همين انجمن اهل قلم برگزار شده آثاري در حد داوري نداشته است اما ظرف همين مدت کوتاه تبديل به شاعري مي شود که مي تواند در بين بزرگان ادبي سه استان بوشهر، فارس و خوزستان مقام برتر را درو کند.
اي کاش مسولان انجمن اهل قلم که خود از سرمايههاي ادبي اين استان هستند نگاهي به آثار ارسالي اين شاعر محترم در جشنواره شعر فصل مي انداختند تا دچار چنين اشتباه فاحش و غير قابل جبراني نميشدند. همچنين انتظار مي رفت آن عضو فعال و بزرگوار انجمن اهل قلم - که اين روزها در جم حضور دارند- با توجه به آشنايي کامل نسبت به شعر ايشان، هيات داوران را از اتخاذ تصميمي چنين مضحك بر حذر ميداشتند.
جالب تر از جالب اينجاست که اين شاعر به محض اعلام نامش به عنوان شاعر برتر در کنگره شعر آتشي سريعاً وبلاگش را تعطيل مي کند تا مبادا آثارش قياسي براي دريافت اشتباه جايزه برترش شود.
براي اطلاع بايد به عرض رسانده شود که اين شاعر داراي وبلاگي به نام آهاي منم و به آدرس www.ahaymenam.blogfa.com ميباشد که لينک آن را در قسمت اعضا در وبلاگ انجمن ادبي جم به آدرس www.adabijam.blogfa.com مي توانيد ببينيد.
شايان ذكر است که اين انتخاب بيشتر شبيه يک طنز بي مزه صبحگاه راديويي است كه ما را به ياد شعري از پل هوور با ترجمه علي قنبري مياندازد: يک مشت مي زند / توي دماغ شعر / بطوريکه آينه / بايد بخاطر بياورد / معناي عملي برخورد را
دوستان فرهيخته اهل قلم بدانند كه عرض اينجانب از گرد و خاکهاي مياني و ميداني جشنواره اي نيست چرا که خود از ارسال کنندگان شعر به اين کنگره نبوده ام و اين انتقادات از سر علاقه به ادبيات اين سرزمين و مقام شامخ منوچهر آتشي است، دفاع از جايگاه دست نيافتني پلنگ دره ديزاشکن است، دفاع از حق عزيزاني است که در اين کنگره شرکت کردند تا شعرشان و شاعرياشان را در زير سايه آفريننده گندم و گيلاس بيارايند و بيارامند.
لازم است به اعضاي شريف انجمن اهل قلم يادآوري کنم که خداي ناکرده کاري نکنند که يک روز بگوييم خدا پدر آنهايي را بيامرزد که لااقل شمشير را از رو مي بستند و در برابر مرده و زنده اين پير جوانمرد مي ايستاند ، نه مثل بعضي از دوستانش در بدنام شدن جشنواره اي که به نام آتشي صيقل يافته است خود آگاه يا ناخودآگاه شريک ميشوند و ضربه هايي بسيار کاري تر و زهردارتر از دشمنانش به قامت بلند شعر بوشهر و ايران وارد ميسازند.
و در آخر
عزيزان صالح انجمن اهل قلم نبايد به هيچ قيمتي (به هيچ قيمتي) اجازه دهند تا اين کنگره و ساير جشنوارههاي که با زحمت آن انجمن برگزار ميشود به محاق ناداوري و ناراستي فرو رود.
۱
زن!
اينقدر غر نزنما به كوه نرفته بوديم كه در دره بيافتيم
ماجراي سقوط را از قلهنشينان بپرس
۲
سكوت كني
ديوار قصيدهاي ميشود
دشوار
كه شاعران عصر حجر هم
در معناي كلماتش عاجزند
۳
اين قندهاي مكعب مستطيل
اين شكلاتهاي شيك پوش
- اگر بگذارند-
تلخي چشمهات را
با هيچ چيز عوض نميكنم
از خاطرات کهنه و تا خورده ام پيداست
از رنج هاي برده و نا برده ام پيداست
پيداست در من نو بهاري سبز مي رويد
پيداست از گلهاي نا پژمرده ام پيداست
پنهان مکن از من خودت را بي جهت اي دوست
تا جاي جاي خنجرت بر گرده ام پيداست
رد نگاه های پر از پیچ شمالت هم
بر گونه های خيس و باران خورده ام پيداست
تو زاهدی _ بر منکرش لعنت _ ولي من هم
کفري ميان مذهب افسرده ام پيداست
- صرف نظر از عشق - جای سرخ لبهایت
بر زخمهاي تازه و نشمرده ام پيداست
اينروزها قيمت نان در نمازم تاثير مستقيم دارد
اينروزها بزرگ شدهام و بايد مواظب حرف زدنهايم باشم نگاههايم را جوري تنظيم كنم تا خللي به بزرگ شدنم وارد نسازد بايد هر نوع غذايي نخورم تا كلسترول و قند و اوره خونم بالا نرود بايد آرامشم را در همه حال حفظ كنم تا گروههاي فشار خونم دست به اعتراض نزنند. بايد هرجايي اقدام به قدم زدن نكنم و با هر كسي دوست يا دشمن نشوم بايد موهايم را صحيح كوتاه كنم پيرهن و شلوار و كفشم را مطابق سليقه جامعه انتخاب كنم .
بايد كار كنم از صبح تا شب و يادم باشد كه به رئيسم ، رئيس رئيسم و تمامي مافوقهايم احترام بگذارم و در مقابل اوامرشان چيزي جز بله قربان ، حتماً ، باشه چشم ، هرچه شما بفرمائيد و امر امر شماست از دهانم بيرون نيايد. تمام تلاشم اين باشد كه مبادا و مبادا منحني اخمي در پيشانيشان شكل بگيرد و در نامههايم آنها را با القاب جناب رياست محترم مستدام الدوله عمري اضافاته و كرمي كراماته خطاب كنم.
من بزرگ شدهام لذا بايد روزنامه بخوانم كتاب بخوانم مجله بخوانم به خبرهاي كذب و غير كذب تلوزيون و راديو گوش دهم تا بي خبر نباشم.
اينروزها به دليل بزرگ شدنم بايد داراي فكر، ديدگاه و انديشه سياسي باشم و آنها را مطابق جيبم انتخاب كنم كه در غير اين صورت كلاهم پس پس معركه است.
اينروزها قيمت نان در نمازم تاثير مستقيم دارد و اگر به همين منوال پيش برود هيچ بعيد نيست كه نانوايي قبلهام شود.
اينروزها آزادي در گلبولهاي سفيد و جنگ در گلبولهاي قرمز خونم در رفت و آمد هستند طوري كه مرا به حركات موزن وا ميدارند و مغزم را به دادن فرمانهاي ناروا و روا وادار ميكنند - البته اهل علم و غلم اين حالت را روايتي از احزاب باد ميدانند-
اينروزها دچار انحراف بيني شدهام به نحوي كه نميتوانم راحت نفس بكشم و همه آدمها را در دو مدل ميبينم راستش اينروزها بجاي خدا بنده خدا در نوسانات زندگيام جريان دارد و ماه را دست نيافتني ميبينم- اگر به ماه نگاه كنم –
اينروزها بزرگ شدهام اما مادر جان كودكي چقدر خوب بود كاش مرا بزرگ نكرده بودي
یک غزل قدیمی
صبح عيد
بعد از سه سال صبر پريروز صبح عيد
بر دوش ابرهاي مسافر سرت رسيد
بر پلکهاي بسته ذهنت نشسته بود
خوابي که رفته رفته کسي را نمي شنيد
شبهاي شعر چشم تو ديگر نمي سرود
شعري که داشت در دل خود مصرعي اميد
اي دستهاي سبز و معطر که در فضا
بوي گلاب خاطره را مي پراکنيد
آنروز صبح وقت خداحافظي مان
آنروز را دوباره به خاطر بياوريد
آنروز صبح وقت خداحافظي مان
بغضم شکست و باز "خدا" از لبم چکيد
تو بزرگی و بزرگی و ...
شب شبانگاه ز دريا خبرت آوردند
صبح با بارش خورشيد سرت آوردند
وقت افتادن ما بود نه معراج شما
صحنه هايي که در آن بال و پرت آوردند
تو بزرگي و بزرگي و بزرگي و بزرگ
زين سبب مختصران مختصرت آوردند
کاش دستان پر از تاول تو مي گفتند
دوستانت چه بلايي به سرت آوردند
شهر در زاويه تنگ قبورش خوابيد
تا از انديشه تابوت درت آوردند
خبر رفتنت از کوچه ما را نشنيد
جغدهايي که پس از تو اثرت آوردند
پیش به سوی ماه مبارک رمضان
گاه با ديدن يک آه دلم می گيرد
مثل ابری شدن ماه دلم می گيرد
مثل آهوی پريشان شده بازيگوش
با رسيدن به کمينگاه دلم می گيرد
با طلوع سفر صبح شبم مي ميرد
از غروب لب دلخواه دلم مي گيرد
زندگی راه درازی است ولی بی رخ او
از دغل بازی اين راه دلم می گيرد
مثل باران بهاری شده ام بی ترديد
گاه می گريم و بيگاه دلم می گيرد
تا که دستان من از دامن آن سرو بلند
می شود يکسره کوتاه دلم می گيرد
عزاداري ماه
بنويس كه آسمان سياه است امشب
يعني كه عزاداري ماه است امشب
بنويس بهار وقت خوشحالي نيست
وقتي كه خزان چشم به راه است امشب
کو سوره ای که خوب روایت کند مرا
هر شب به راه راست هدایت کند مرا
در تنگنای آجر و سیمان نشسته ام
چشمم به پنجره که حمایت کند مرا
سرشار از غبار دروغ است صورتم
از آینه نخواه روایت کند مرا
در راه پر غرور بهشت است نوبتم
نفرین به دوزخی که رعایت کند مرا
فرقی نمی کند که دراین باغ بی بهار
گل یا که دست باد حکایت کند مرا
چیزی شبیه چنبرک مار چشم تو
هر شب به صرف زهر زیارت کند مرا
از این همه فرشته زیبا در آسمان
شیطان چرا همیشه عبادت کند مرا ؟!
تنها حضور صادق چشمان مست او
شاید به راه راست هدایت کند مرا
ناگهان چقدر زود دیر می شود
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدهای ما...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
پاییز در دفترچه کاهی خود سه شنبه ای را نگارش کرد که به یقین پایتخت درد جهان خواهد بود سه شنبه ای که به قول پرستو در کوچه آفتاب هنگام تنفس صبح، آینه ای ناگهان شکسته شد سه شنبه ای تلخ و بی حوصله سه شنبه ای سنگین و سرسخت سه شنبه ای که کوه غم آفریده شد روزی که با دستور زبان عشق گلها همه آفتابگردان وار به دور آفتابی بی غروب ، غروب را به تماشا نشستند.
آری گل آفتابگردان شعر آرمانگرایی دکتر قیصر امین پور هم مثل چشمه مثل رود مثل سید حسن رفت. رفت تا یار دیرینش تنها نباشد و برای همدیگر بدور از هیاهو شعر بخوانند:
سنگ ناله می کند: رود رود بی قرار
کوه گریه می کند: آبشار آبشار
آه سرد می کشد، باد، باد داغدار
خاک می زند به سر آسمان سوگوار
