تبليغاتX
جام بلا
حرفهای ناتمام
به محمد حسين انصاري نژاد و مصيبتهاي پيش آمده براي ايشان

عزاداري ماه

بنويس كه آسمان سياه است امشب

يعني كه عزاداري ماه است امشب

بنويس بهار وقت خوشحالي نيست

وقتي كه خزان چشم به راه است امشب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط حمزه زارعي  | 

کو سوره ای که خوب روایت کند مرا

هر شب به راه راست هدایت کند مرا

در تنگنای آجر و سیمان نشسته ام

چشمم به پنجره که حمایت کند مرا

سرشار از غبار دروغ است صورتم

از آینه نخواه روایت کند مرا

در راه پر غرور بهشت است نوبتم

نفرین به دوزخی که رعایت کند مرا

فرقی نمی کند که دراین باغ بی بهار

گل یا که دست باد حکایت کند مرا

چیزی شبیه چنبرک مار چشم تو

هر شب به صرف زهر زیارت کند مرا

از این همه فرشته زیبا در آسمان

شیطان چرا همیشه عبادت کند مرا ؟!

تنها حضور صادق چشمان مست او

شاید به راه راست هدایت کند مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:45  توسط حمزه زارعي  | 

 

                         ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

 

 

وقتی تو نیستی

 

نه هست های ما

 

چونانکه بایدند

 

                 نه بایدهای ما...

 

مثل همیشه آخر حرفم

 

و حرف آخرم را

 

                       با بغض می خورم

 

پاییز در دفترچه کاهی خود سه شنبه ای را نگارش کرد که به یقین پایتخت درد جهان خواهد بود سه شنبه ای که به قول پرستو در کوچه آفتاب هنگام تنفس صبح، آینه ای ناگهان شکسته شد سه شنبه ای تلخ و بی حوصله سه شنبه ای سنگین و سرسخت سه شنبه ای که کوه غم آفریده شد روزی که با دستور زبان عشق گلها همه آفتابگردان وار به دور آفتابی بی غروب ، غروب را به تماشا نشستند.

آری گل آفتابگردان شعر آرمانگرایی دکتر قیصر امین پور هم مثل چشمه مثل رود مثل سید حسن رفت. رفت تا یار دیرینش تنها نباشد و برای همدیگر بدور از هیاهو شعر بخوانند:

 

سنگ ناله می کند: رود رود بی قرار

کوه گریه می کند: آبشار آبشار

 

آه سرد می کشد، باد، باد داغدار

خاک می زند به سر آسمان سوگوار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:5  توسط حمزه زارعي  | 

بهارهاي شگفتي در راهند

فردا گلي مي‌شكفد كه بادها را پرپر خواهد كرد

 

 

 ساعت بیست و پنج

 

 با نگاهي نشسته در رويا

پشت ميزي نشسته‌ام تنها

  

دارم از خط يار مي‌خوانم

از طلوع بهار مي‌خوانم

 

از هواي هميشگي سيرم

گاه دلباز و گاه دلگيرم

 

مثل اين عابران بي شبنم

سخت بي روح و گنگ و غمگينم

 

عابراني كه دير مي‌آيند

خسته و سر به زير مي‌آيند

 

عابراني كه سخت درگيرند

عابراني كه زود مي‌ميرند

 

عابراني بدون يك لبخند

عابراني هميشه قانونمند

 

عابراني كه اهل اينجايند

عابراني كه دود مي‌زايند

 

از تملق هميشه سرشارند

ابر اما كثيف مي‌بارند

 

 با تكان دو شيشه مي‌رقصند

 پرچمند و هميشه مي‌رقصند

 

عابراني كه درد دين دارند؛

مارهايي در آستين دارند؛


رنگ كاخ سفيدشان سرخ است

دستهاي پليدشان سرخ است

 

كارشان در امور بيكاري است

خون ما در حسابشان جاري است

 

***

مي‌رسد از هزاره‌اي خونين

شهروندي هميشه عطرآگين

 

او كه يوسف دلي است يوسف تر    

با عبايي شبيه پيغمبر

 

شهر را غرق نور خواهد كرد

از زمستان عبور خواهد كرد

 

آسمان پر بهار خواهد شد

دشت‌ها سبزه‌زار خواهد شد

 

دست خالي باغ بي ترديد

شاخه شاخه انار خواهد شد

 

منحني‌هاي اخم ما يك روز

از خودش شرمسار خواهد شد

 

جمكرانش كه جاي خود دارد

كوفه هم بي قرار خواهد شد

 

ريه‌هاي كثيف تهران هم

پاك‌تر از بهار خواهد شد

 

سرفه بي امان ماشين‌ها

تا ابد بركنار خواهد شد


اشك با گونه‌هاي بازيگوش

هم دل و هم قطار خواهد شد

 

آفتاب السلام مي‌گويد

ماه ،‌ ماه تمام مي‌گويد

 

او كه يوسف دلي است يوسف‌تر

با عبايي شبيه پيغمبر

 

شهر را غرق نور خواهد كرد

از زمستان عبور خواهد كرد

 

حرف از سبزه زار خواهد زد

برجها را كنار خواهد زد

 

عابران را سلام خواهد كرد

جنگ‌ها را تمام خواهد كرد

 

مطربان را سه‌ تار خواهد داد

عشق را انتشار خواهد داد

 

از وفور هزار مي‌گويد

از گل و سبزه زار مي‌گويد

 

او كه يوسف دلي است يوسف‌تر

با عبايي شبيه پيغمبر

 

فصل دست و ترنج مي‌آيد

ساعت بيست و پنج مي‌آيد

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:41  توسط حمزه زارعي  | 

با سلام

چندی پیش کاری در یکی از اداره ها برایم پیش آمد آرام رفتم ولی ناآرام بیرون آمدم این چند رباعی حاصل این رفتن و آمدن بود( البته باعرض معذرت از کارکنان لایق و زحمت کشی که با صداقت و تمیزی در اداره ها کار می کنند)

               ۱ 

بر سر در قانون دهات ایران

پر رنگ نوشته از صفات ایران

باید که همیشه پوستت کنده شود

در راهرو اداره جات ایران

               ۲

دلبند اگر چه خل عزیز است عزیز

گلبرگ قشنگ گل عزیز است عزیز

ارباب رجوع اهل دل می داند

منشی مدیر کل عزیز است عزیز

              ۳

دنباله رو مال ستیزی هستند

حامی صداقت و تمیزی هستند

این کارکنان لایق و زحمت کش

دنبال وصول زیر میزی هستند

             ۴           

از مغز سفید سیب ها کال ترند

از زنده رو به موت بد حال ترند

این قافله رییس کل های عزیز

از نوح نبی نیز کهنسال ترند

           ۵

دیروز از انتقالی اش می گفتند

از زندگی سوالی اش می گفتند

امروز رسانه های سرتاسر سرخ

از سیر عجیب مالی اش می گفتند

           ۶       

قانون و حقوق بی اثر فرض کنید

در حد شنیدن خبر فرض کنید

این است پیام یک رئیس کاری

ارباب رجوع را چو خر فرض کنید!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:27  توسط حمزه زارعي  | 

یک مثنوی قدیمی جهت خالی نبودن وبلاگ

بس که از دیدن این آینه ها دلسردم

چند وقت است که دنبال خودم می گردم

چند وقت است که با چشم و دل سوخته ام

چشم بر سبزه چشمان کسی دوخته ام

این حوالی همه از سنگ سخن می گویند

همه از سنگ سخن با دل من می گویند

.

.

.

بقیه اش یادم نمی آید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:33  توسط حمزه زارعي  | 

سلام

       غزلی دیگر

دیگر دلی بهانه دریا نمی کند

دستی دو چشم پنجره را وا نمی کند

در دودهای سمی و سربی تلف شده است

آن طوطیی که معرکه بر پا نمی کند

عیسی که عشق در نفس سنگ می دمد

فکری به حال روح کلیسا نمی کند

چون بی سبب به زاهد ما عمر می رسد

پس بی دلیل پشت به دنیا نمی کند

آدم اگر دوباره به دنیا سفر کند

میلی چنین به میوه حوا نمی کند

گم می شود میان هزاران هزار حرف

آن واژه ای که قافیه پیدا نمی کند

آن سرنوشت معجزه آسای قعر چاه

ما را چرا عزیز زلیخا نمی کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:24  توسط حمزه زارعي  | 

سلام

 یک رباعی دیگر

از خوبترین صفاتمان افتادیم

در دامن مشکلاتمان افتادیم

هرچند که در عشق همه بیست شدیم

در واحد انظباتمان افتادیم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:3  توسط حمزه زارعي  | 

پس از چندين شكيبايي دوباره مي‌نويسم

يك رباعي ديگر

مي‌گفت پدر سترگ بايد باشی

با كوچكي‌ات بزرگ بايد باشی

گفتم پدرم تو هيچ مي‌داني كه

در عصر جديد گرگ بايد باشی؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:23  توسط حمزه زارعي  | 

در عمق لبت شراب بیدا کردم

با هر نفست گلاب بیدا کردم

تو حامل روشنی بی بایانی

در دست تو آفتاب بیدا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:24  توسط حمزه زارعي  |