تو بزرگی و بزرگی و ...
شب شبانگاه ز دريا خبرت آوردند
صبح با بارش خورشيد سرت آوردند
وقت افتادن ما بود نه معراج شما
صحنه هايي که در آن بال و پرت آوردند
تو بزرگي و بزرگي و بزرگي و بزرگ
زين سبب مختصران مختصرت آوردند
کاش دستان پر از تاول تو مي گفتند
دوستانت چه بلايي به سرت آوردند
شهر در زاويه تنگ قبورش خوابيد
تا از انديشه تابوت درت آوردند
خبر رفتنت از کوچه ما را نشنيد
جغدهايي که پس از تو اثرت آوردند
