تبليغاتX
جام بلا


جام بلا

حرفهای ناتمام

از خاطرات کهنه و تا خورده ام پيداست

از رنج هاي برده و نا برده ام پيداست

 

 پيداست در من نو بهاري سبز مي رويد

پيداست از گلهاي نا پژمرده ام پيداست

 

 پنهان مکن از من خودت را بي جهت اي دوست

تا جاي جاي خنجرت بر گرده ام پيداست

 

رد نگاه های پر از پیچ شمالت هم

بر گونه های خيس و باران خورده ام پيداست

 

 تو زاهدی _ بر منکرش لعنت _ ولي من هم

کفري ميان مذهب افسرده ام پيداست

 

 - صرف نظر از عشق -  جای سرخ لبهایت

بر زخمهاي تازه و نشمرده ام پيداست

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:38 توسط حمزه زارعي| |


Design By : Night Skin