جام بلا
حرفهای ناتمام
یک غزل قدیمی صبح عيد بعد از سه سال صبر پريروز صبح عيد بر دوش ابرهاي مسافر سرت رسيد بر پلکهاي بسته ذهنت نشسته بود خوابي که رفته رفته کسي را نمي شنيد شبهاي شعر چشم تو ديگر نمي سرود شعري که داشت در دل خود مصرعي اميد اي دستهاي سبز و معطر که در فضا بوي گلاب خاطره را مي پراکنيد آنروز صبح وقت خداحافظي مان آنروز را دوباره به خاطر بياوريد آنروز صبح وقت خداحافظي مان بغضم شکست و باز "خدا" از لبم چکيد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت
22:1 توسط حمزه زارعي| |
| Design By : Night Skin |

